|
|
|
|
|
چمر در لغت نامه های مختلف تعاریفی مختلف در مقابل واژه چمر نوشته شده است.در فرهنگ مردوخ،چمر به معنی ،چنیر،حلقه و دایره آمده است.چمری خم به دهل عزا گفته شده است. در فرهنگ حال نوشته شده است که چمر یعنی مویه کردن بر بر مرده وچمر یعنی رقص دسته جمعی برای متوفی همراه با مویه و شیون .در فرهنگ دهخدا هم آمده است چمر یعنی آشکار ،پیدا و روشن. به طور کلی واژه چمر می توانداز کلماتی مانند(چه مه ره )یعنی چشم به راه و منتظر کسی یا مساوی بودن ویا چم وچمانن به معنای خم وخم شدن کنایه از خم شدن پشت براثر غم گرفته شده باشد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:16 توسط حسین چراغی
|
|
||
|
|
|
|
|
چ:(دهخدا).نشانه حرف هفتم از حروف تهجي است و آن را جيم فارسي يا جيم معقودة نيز گويند و درحساب جُمًّل نماينده عددي نيست مگر مانند جيم عدد سه بشمار آيد، و در حساب ترتيبي نشانه عدد هفت است . (معین).هفتمين حرف از الفباي فارسي كه در حساب ابجد، برابر عدد 3 مي باشد و در زبان عرب وجود ندارد. چارچِکُونَه:جایی که درآن آتش روشن می کنند. چائی: چای . (دهخدا).چيني ، اِ) معروف و مشهور است به «چاي » معرب آن «صاي » و «شاي » و آن برگي است که از چين و ختا آورند و در آب جوشانيده مانند قهوه خورند. در برهان آمده که چون مردم تبت شراب بسيار ميخورند و چاي دافع مضرت شراب است آن را به قيمت مشک ميخرند و بس عزيز ميدارند. بلي اکنون در ايران نيز متداول شده . صاحب مخزن گفت مصلح چاي باديان ختائي است که در وقت پختن در آن اندازند. در خوارزم و بخارا چاي تلخ خورند و در آن قند و شکر نکنند و ديده شده که نمک در آن ريزند و خورند و معرب آن «صا» باشد. (آنندراج ) (انجمن آرا ص 229). رجوع به چاي و چائي شود. چاه: گودال . مکان پر عمق .عمیق . چاپلق: چاغو: چاقو. برنده .تیز. چادِر: (معین).خيمه . سايبان . بالاپوش زنان . ردا. (حاشيه برهان قاطعچ معين ). پارچه اي که زنان براي پوشانيدن چهره و دستها و ساير اعضا و البسه بر روي همه لباسها پوشند. جامه رويين زنان . جامه بي آستين زبرين زنان که تمام سر و تن و پاي و دست را از نظرها مستور دارد. پارچه اي است عريض و طويل که زنهاسر ميکنند. (فرهنگ نظام ). رداي زنان . بالاپوش . پرده . حجاب . و رجوع به حجاب شود: زن از چادر غافل ماند، گوشه چادر بگشاد... پاره اي خاک در چادر بست . (سندبادنامه ص 70). در مثل ميگويند: «حمام نرفتن بي بي از بي چادري است » يا «خانه نشستن بي بي از بي چادري است ». چاربُرجی: قلعه فلک الافلاک خرم آباد. چاربُری:شاخه اي از ايل بختياري منسوب به طايفه «آسترکي » که شعبه اي از هفت لنگ بختياري است. چارپا: چاروا.حیوان باری.(دهخدا ).چاروا. (برهان ) (آنندراج ). مرکب سواري . (برهان ) (آنندراج ). اسب واستر و خر و شتر و امثال آن . (برهان ) (آنندراج ). هرحيواني که داراي چهار دست و پا باشد. (ناظم الاطباء). ستور بارکش و سواري . (ناظم الاطباء). الاغ . حمار. درازگوش . نعم . (نصاب الصبيان ). ماشيه . مال: چارپا: چاروا. حیوانات .(دهخدا).هر حيواني که داراي چهار دست و پا باشد. چارپا. چاروا. ذوات الاربع مرکب سواري چون اسب و استر و خر و شتر و امثال آن . ستور. نعم . بهيمه . ماشيه . مال: چا رچشمی پاییدن:چيزي را بدقت نگاه کردن و پائيدن و مواظب آن بودن . کسي يا چيزي را زير نظر داشتن و بدقت مراقب و مواظب آنکس يا آن چيز بودن . پائيدن چيزي بدقت و مراقب بودن که آن را ندزدند يا آسيبي به آن نرسد و رجوع به چارچشمي شود. چاردس و پا: چهار دست و پا. (دهخدا)روشي در راه رفتن چون روش سگ و گوسفند و اسب و جز آن . شيوه راه رفتني چون راه رفتن حيوانات . چارزانو: چهار زانو. نشستن. (دهخدا).نوعي نشستن . مربع نشستن . چهار زانو نشستن . وضع نشست خياط. (نا ظم الاطباء). چرو زبو: چرب زبان . چاپلوس . متملق. چار: چهر. چارساله: چهار ساله. چارسالگی: چهار سالگی .رسیدن به سن چار سال. چارشاخ : مکان بلند و چهر گوش در نوک کوه (دهخدا).نوعي از تعذيب . (آنندراج ) (لطائف اللغات ) (غياث اللغات )(ناظم الاطباء). آلتي که بدان خرمن کوفته را باد دهند تا دانه از کاه جدا گردد. (ناظم الاطباء). در بيشتر شهرها و روستاهاي خراسان اسم آلتي است که سر آن بشکل پنجه دست يا داراي چهار شاخ و بيشتراست که بوسيله آن خرمن کوفته جو يا گندم را باد دهند تا کاه از دانه جدا شود. مِنشار; چوب پنجه دار که بدان گندم و جز آن را بر باد دهند. (منتهي الارب ). سکو که بدان گندم و جز آن برباد دهند. (منتهي الارب ). چارشِیو: چادر . روبند. چارشَمِه: چهارشنبه.. روز چهار شنبه. چارشَمِه سُوری: چهار شنبه سُوری.آخرین چهرشنبه هرسال.(دهخدا).شَم /بَ.بِ .اِ مرکب.:آخرين چهارشنبه اسفند ماه هر سال شمسي که ايرانيان در شب آن جشن چارشنبه سوري ميگيرند و آداب و رسوم خاصي را در آن شب برگزار ميکنند. جشن چارشنبه سوري که از جشن هاي ملي و باستاني ايرانيان است و هنوز در بسياري از شهرها و روستاهاي ايران شب اين روز را بطرزي خاص جشن ميگيرند. سعيد نفيسي استاد دانشگاه تهران در شماره 11 سال اول و شماره 1 سال دوم مجله مهر درباره «چارشنبه سوري » مقاله مفصل و محققانه اي نوشته اند که قسمتهايي از آن را در اينجا نقل ميکنيم : چهارشنبه سوري يعني چهارشنبه عيش و عشرت و ميرساند که اين شب را براي جشن و سرور بنياد گذاشته اند. اين جشن ملي از قديمترين زمانهاي تاريخ در ميان ايرانيان بوده است ... شب چهارشنبه سوري در ايران آئين خاص و تشريفات گوناگون دارد که هر يک از آنها را در ناحيه ديگر ميتوان يافت .آئين چهارشنبه سوري يا شب چهارشنبه آخر سال بر دو قسم است يک قسمت از آن عمومي و مشترک ميان تمام مردم ايران است که حتي بعضي از آنها را در ملل ديگر نژاد آريا ميتوان يافت و قسمت ديگر آئين خصوصي است که مردم تهران بدعت گذاشته اند و از اينجا کم و بيش بشهرهاي ديگر ايران رفته است . آن قسمت از آئين اين شب که درتمام ايران معمول است از کرمان گرفته تا آذربايجان و از خراسان تا خوزستان و از گيلان تا فارس يعني تمام اين دشت وسيع که ايران امروز را فراهم ساخته است و زيباترين بقاياي ايران باستاني است در هر شب چهارشنبه آخر سال با شور و دلبستگي خاصي آشکار ميشود تمام مردم آذربايجان چه در شهر و چه در ده ها در آن شرکت دارند و حتي هنوز در ميان مردم قفقاز معمول است . ايرانياني که از ديار خود دور افتاده اند نيز آن را فراموش نميکنند و ايرانيان مقيم ترکيه و مصر و هندوستان نيز در جامعه خود اين رسوم و آداب را معمول ميدارند. چارشنبه آخرين ِ ماه صفر. (آنندراج ). چارصد: عدد مرکب .چهارصد. چارغ:كفشي چرمي با بندهاي بلند كه به دور پا پيچيده مي شود. چارک: ربع.یک چهارم هرچیزی.(دهخدا).چاووش . (برهان ). نقيب قافله . (برهان ): (معین).مخفف چهاريک . ربع. يک چهارم . يک حصه از چهار حصه . چهاريک من (ده سير) چهاريک ذرع . (ده گره ) ربع يک من . يک چهارم من . ربع يک ذرع . يک چهارم ذرع . ده سير (در تداول عامه ). پنجاه (مخفف پنجاه درم که يک چهارم من تبريز باشد). و رجوع به ربع و چاريک و چهاريک شود. چارگوشه:مربع .(دهخدا).هر چيز را گويند که مربع باشد. (برهان ). ذو اربعة زوايا. چارگوشه اي . چارزاويه اي کنايه از تخت پادشاهان است که بعربي «سرير» خوانند. (برهان ). کنايه از تخت بود که آنرا«پات » و «گاه » نيز گويند و به تازي «سرير» خوانند. (آنندراج ). چارلا: چهار تا. چارتا. چارتو. و رجوع به چارتا و چارتو شود. چار لا کردِن: چهار تا کردن .چارتا کردن . چارتو کردن . چارلنِگ: چهر لنگ.چهارلنگ.نام قبيله اي از ايل بختياري . طائفه اي از ايل بختياري مشتمل بر پنج طائفه بزرگ. و رجوع به چهارلنگ شود. چارم: چهارم. چارماهه: چهار ماهه.به ما چهارم رفتن. چارمحال: چهار محال.(دهخدا).مولف مرآت البلدان نويسد: از مضافات اصفهان و چهار ناحيه است معروف به محال اربعه و شرح هر ناحيه از قرار ذيل است : چارمِزل:چهارمنزل .منظور مسافت راه رفتن است. کوچ طولانی .(دهخدا).چهارمنزل . شريعت ، طريقت ، معرفت ، حقيقت . (آنندراج ) (غياث ). منزل شريعت ، منزل طريقت ، منزل معرفت ، منزل حقيقت ، شريعت و طريقت و معرفت و حقيقت . چارموران:جزء کهکيلويه است . (مرآت البلدان ج 4 ص 65). چارمی: چهارمی. به چهارم رسیدن.(دهخدا). چهارمي . چهارمين . چيزي در مرتبه چهارم . و رجوع به چارمين شود. چارمِخ: چهار میخ . محکم بستن. قرص.سفت و سخت بستن.(دهخدا).چهارميخ . نوعي شکنجه . معروف است و آن چنان باشد که شخصي را خواهند شکنجه کنند بر پشت يا به روي خوابانند و چهار دست و پاي او را به ميخ بندند. (برهان ). نوعي از سياست مقرري وآن چنان باشد که شخصي را که خواهند شکنجه کنند بر پشت يا به رو بخوابانند و هر چهار دست و پاي او را محکم بر ميخ بربندند. (آنندراج ). نوعي از تعذيب که مجرم را به چهارميخ دست و پا بندند. (غياث ): چارمِخه: چهار میخه. محکم بستن . در نرفتن.(دهخدا).چهارميخه . استوار. محکم . پابرجا. تزلزل ناپذير. چاروا:مرکب. (دهخدا).چارپا. مرکب سواري . (برهان ) (آنندراج ). مرکب چهار پا اعم از اسب يا الاغ يا اشتر. (لغت محلي شوشتر خطي ) هرحيوان که بر چهارپا رود. حيوان بارکش . ماشية. مال . اسب . الاغ .قاطر. شتر. مرکب . ستور. بارگي . دايرة; چيزي که محاذي آخر خوردگاه چاروا افتد. (منتهي الارب ): هر چيزي که چهارپا داشته باشد. (برهان ) (آنندراج ). الاغ . حمار. درازگوش . يعفور. (غالب دهات خراسان و در تداول روستائيان آنجا). و رجوع به چارپا شود. (معین).چارپا، اسب ، خر، استر. چاروئ:(چَ ار وُ ئِ.). اسب ها . الاغها . قاطرها .جمع استرها. چارواردار: نگهه دارنده اسب و قاطر و الاغ.کسی که استرهای زیادی دارد.(دهخدا).مکاري . مکري . آنکه خر و استر و يابو کرايه دهد بار و مسافر را و خود نيز همراه ستور خود باشد. کسي که اسب والاغ و قاطر براي بردن بار و مسافر کرايه دهد. خرکچي . قاطرچي . ستوربان . شخصي که چندالاغ يا اسب و قاطر دارد که بوسيله آن ها مسافران رااز محلي بمحلي ميبرد يا بار و مال التجاره حمل ميکند و از اين بابت وجهي ميگيرد و امرار معاش مينمايد. چارواداری: نگهداری کردن از چارپایان.کسی که شغلش نگهداری از چهار پایان است.باربر.بارکش.(دهخدا). چهارپاداري . مال به کرادهي . مسافربري .بارکشي . (ص نسبي ) منسوب به چاروادار. چاره :علاج . درمان .(دهخدا).علاج . (برهان ) (آنندراج ) (غياث ) (انجمن آرا). معالجه . مداوا. درمان . دارو. دفع. رفع. عَندَد. وعي . (منتهي الارب ): چاره سازه: مدیر. کننده کاره. چاغ: چاق .فربه .سنگین.(دهخدا).چاق. وقت و هنگام . (ناظم الاطباء): در چاغ هولاکوخان و اباقاخان وجه آش اوردوها وخوانين بر شيوه و عادت مغول بود. (تاريخ غازاني ذيل ص 329). فصل . يک ساعت از12 ساعت روز. عنکبوت . (ناظم الاطباء). قاچاغ: قاچاق. چاغُو: چاقو. برنده .تیز.(دهخدا).چقو. (آنندراج ). آلت بريدن چيزها که داراي دسته و تيغه است و تيغه اش تاه شده در ميان دسته جا ميگيرد. (نظام ). کارد کوچک که غالباً تيغه آن به دسته تا مي شود. (ناظم الاطباء). نوعي از کارد و مانند به استره و سرش در شکم ميباشد. (آنندراج ). قلم تراش . چاکو. (ناظم الاطباء). چيقو. (آنندراج ). قسمتي از کارد است . (فرهنگ نظام ). (معین).آلتي مركب از تيغه فولادين كه به دسته اي وصل است و آن براي بريدن و تراشيدن به كار رود. ؛~ي بي دسته ساختن كنايه از: كار ناتمام و بي ارزش كردن . چاق و چله: فربه .تنومند. چاق وچله ویدِن: چاقو چله شدن .فربه شدن. چال:گود. گودال. گودی چاله.(دهخدا).چاله . گودال . مغاک . حفره . گودي . گوي و مغاکي را گويند که در آن توان ايستاد يعني زياده بر دو گز نباشد. (برهان ). گودال بود و آن را چاله نيز گويند. گودال و چاه کوچک که چاله گويند. (انجمن آرا). (آنندراج ). گودال ، مانند چاه کم عمق که عموماً خشک باشد. (فرهنگ نظام ). گوي که جولاهگان پاهاي خود را در آن آويزند. (برهان ) (جهانگيري ) (انجمن آرا) (آنندراج ). گودال جاي پاي جولاهه . (فرهنگ نظام ). پاچال . گوي تاريک که مجرمان را در آن محبوس سازند. سياه چال . (جهانگيري ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ نظام ). اصل کلمه «سيلو». آنجا که جو و گندم درآن فروريزند نگاه داشتن را. انبار غله: چال:دهي است از دهستان ززو ماهرو بخش اليگودرز شهرستان بروجردکه در 76 هزارگزي جنوب باختري اليگودرز کنار راه مالرو آثار به چالگرد واقع شده . کوهستاني و معتدل است .326 تن سکنه دارد. آبش از چشمه و قنات و محصولش غلات و ترياک و لبنيات است . شغل اهالي زراعت و گله داري است و راهش مالرو است . (فرهنگ جغرافيائي ايران ج 6). چالاو:چالاب. گودال آب .گودال.گودالي که آب باران يا آب سيل و غيره در آن مانده و جمع شده باشد. چاله آب . چالاو.چالاب.دهي است از دهستان کزران رود شهرستان تويسرکان که در 12 هزارگزي باختر شهرستان تويسرکان و 5 هزارگزي راه شوسه تويسرکان به کرمانشاه واقع شده . کوهستاني و سردسير است . 337 تن سکنه دارد. آبش از قنات و محصولش غلات ديم ، کتيرا و لبنيات است . شغل اهالي زراعت و گله داري است . مختصري انگور دارد و صنايع دستي زنان قالي بافي ميباشد. راه مالرو فرعي به شوسه دارد. (فرهنگ جغرافيائي ايران ج 5). چالان چُولُون: چالان چولان. يکي از دهستانهاي چهارگانه بخش حومه شهرستان بروجرد است . [ به شهرستان دورود وابسته شده است]اين دهستان در جنوب بروجرد واقع و حدود آن بشرح زير است : از شمال به بروجرد، از جنوب به تنگ رازان ، از خاور به دهستان ژان ، از باختر به خرم آباد. مراکز اين دهستان جلگه ولي قسمت خاور و باختر آن کوهستاني است و اغلب از قراء اين دهستان در دامنه کوهستان واقع شده و هواي آن معتدل است . آب آن از قنوات و چشمه تامين ميگردد. محصولاتش غلات ، ترياک ، لبنيات و صيفي است . شغل مردان زراعت و گله داري و صنايع دستي زنان کرباس بافي ميباشد راههاي مورد استفاده اين دهستان مالرو ميباشد. اين دهستان از 31 آبادي بزرگ و کوچک تشکيل ميگردد و جمعيت آن در حدود 7 هزار تن است . قراء مهم آن عبارتند ازده حاجي و پهلوان کل . (فرهنگ جغرافيائي ايران ج 6). چالان چُولُون: چالان چولان.(دهخدا).مرکز سيلاخور سفلي است و سيلاخور سفلي داراي 116 قريه و ده هزار جمعيت ميباشد. (جغرافياي تاريخي غرب ايران تاليف بهمن کريمي ص 79). چالان چُولُون: چالان چولان.(دهخدا).دهي که مرکز دهستان بخش حومه شهرستان بروجرد است و در 34 هزارگزي جنوب بروجرد کنار راه شوسه بروجرد بدرود واقع شده . زمينش جلگه و هوايش معتدل است و 871تن سکنه دارد. آبش از قنات و چاه و محصولش غلات ، ترياک و لبنيات است . شغل اهالي زراعت و گله داري ميباشد و راه اتومبيل رو دارد. (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 6). نام محلي در کنار راه بروجرد و خرم آباد ميان «قروق» و «ميراحمد» در 470600 گزي تهران . چال آو: چال آب.آبی که در گودی باشد. چال آِب. چال آب .منطقه ای است در بخش زز و ماهرو چال استرون : چال استران.ده کوچکي است از دهستان ترکه دز بخش مسجدسليمان شهرستان اهواز که در 15 هزارگزي شمال باختري مسجد سليمان کنار راه شوسه مسجد سليمان به لالي واقع شده و 50 تن سکنه دارد. (فرهنگ جغرافيائي ايران ج 6). چال اشتُر:نام قريه اي است در چهارمحال اصفهان . چالبطُون : چالبطان. دهي است از دهستان جانکي بخش لردگان شهرستان شهرکرد که در 3 هزارگزي باختر لردگان ويک هزارگزي راه لردگان به پل کره واقع شده ، جنگل بلوط دارد هوايش معتدل است و 163 تن سکنه آنجاست . آبش از چشمه و درياچه لردگان و محصولش غلات و ارزن و تنباکو و ترياک و برنج است . شغل اهالي زراعت و گله داري و زغال سوزي است . صنايع دستي محلي جاجيم و قالي بافي وراهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 10). چال اسوار: چال اسبار.دهي است از دهستان جاپلق[ازنا] بخش اليگودرز شهرستان بروجرد که در 18 هزارگزي شمال خاوري اليگودرز و کنار راه مالرو فرج آباد به خاکوار واقع شده . جلگه و معتدل است و 1003 تن سکنه دارد. آبش از قنات و چاه و محصولش غلات و ترياک و صيفي است . شغل اهالي زراعت و گله داري است و صنايع دستي زنان قالي بافي و جاجيم بافي ميباشد و راهش اتومبيل رو است . (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 6). چال سرا:دهي است از بخش صالح آباد شهرستان ايلام که در 4 هزارگزي باختر ايلام نزديک شوسه ايلام به تهران واقع شده . دامنه و سردسير است و 475 تن سکنه دارد. آبش از چشمه ها و محصولش غلات و توتون و لبنيات و ذرت و مختصر برنج است . شغل اهالي زراعت و گله داري است ساکنين اينجا چادرنشين و از طايقه پنج ستون هستند که در زمستان براي تعليف احشام خود به حدود مرز ايران و عراق (ارتفاعات کولک ) ميروند. (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 5). چال سیاه:دهي است از بخش ايذه شهرستان اهواز. که در 18 هزارگزي باختر ايزه واقع شده . کوهستاني و معتدل است و 110 تن سکنه دارد. آبش ازچشمه و قنات و محصولش غلات و ترياک است . شغل اهالي زراعت و گله داري و صنايع دستي زنان کرباس بافي است و راهش مالرو ميباشد. (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 6). چالِه : گوداله . عمیق. چالِه چُوله: پستی و بلندی . چال چنار:دهي است از دهستان زلقي بخش اليگودرز شهرستان بروجرد که در 66 هزارگزي جنوب باختري اليگودرز و کنار راه مالرو چال به آثار واقع شده . کوهستاني و ييلاقي است و 61 تن سکنه دارد. آبش از قنات و چاه و محصولش غلات و لبنيات و ترياک و پنبه و چغندر است . شغل اهالي زراعت و گله داري است . صنايع دستي زنان جاجيم بافي و راهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 6). چاله چرونه:چاله چرانه. دهي است از دهستان موگوني بخش آخوره شهرستان فريدن که در 45 هزارگزي باختر آخوره واقع شده . جلگه و سردسير است و 157 تن سکنه دارد. آبش از چشمه و محصولش غلات و گردو است . شغل اهالي زراعت وراهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 10). چال کِردِن: چال کردن. چاله کردن . گودال کردن . گود گردن . گود کردن زمين و مانند آن . دفن کردن . بخاک سپردن . در زير خاک نهفتن چيزي را; چنانکه گردويي را براي روئيدن يا لاشه مرده اي را براي پراکنده نشدن بوي گند آن . جسد آدمي را در گور نهادن . در زير خاک کردن . چالکی:دهي است از بخش ايزه شهرستان اهواز که در 15 هزارگزي باختر ايزه واقع شده . جلگه اي است گرمسير و 117 تن سکنه دارد. آبش از چاه و قنات و محصولش غلات و ترياک و حبوبات است و شغل اهالي زراعت و گله داري ميباشد. صنايع دستي زنان کرباس بافي و راهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 6). چال گرد:دهي است از دهستان بربرود بخش اليگودرز شهرستان بروجرد که در 100 هزارگزي جنوب باختري اليگودرز واقع شده . کوهستاني و معتدل است و 231 تن سکنه دارد. آبش از چشمه و قنات و محصولش غلات وترياک و لبنيات است . شغل اهالي زراعت و گله داري و راهش مالرو ميباشد. (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 6). چال گروه:ده کوچکي است از دهستان طيبي سرحدي بخش کهکيلويه شهرستان بهبهان که در 6 هزارگزي خاور قلعه رئيسي واقع شده و40 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 6). چال گودُون:دهي است از دهستان طيبي گرمسيري بخش کهکيلويه شهرستان بهبهان که در 3 هزارگزي جنوب باختر لنده (مرکز دهستان ) و 69 هزارگزي شمال راه شوسه بهبهان به آغاجاري واقع شده . کوهستاني و گرمسير و مالاريائي است .400 تن سکنه لر و فارس دارد. آبش از چشمه و محصولش غلات و برنج و پشم و لبنيات است . شغل اهالي زراعت و گله داري و صنايع دستي قالي ، قاليچه ، جوال ، گليم و پارچه بافي ميباشد. راهش مالرو است و ساکنين اين محل از طايقه طيبي هستند. (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 6). چالگَه:دهي است از دهستان بربرود بخش اليگودرز شهرستان بروجرد.که در 16 هزارگزي خاور اليگودرز، کنار راه مالرو خاکوار به فرح آباد واقع شده . کوهستاني و معتدل است و 128 تن سکنه دارد. آبش از چشمه و قنات و محصولش غلات وترياک و لبنيات ميباشد. شغل اهالي زراعت و گله داري و راهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 6). چال ممسنی:دهي است از دهستان باغ ملک بخش جانکي گرمسيرشهرستان اهواز که در 9 هزارگزي جنوب باختري باغ ملک و 5 هزارگزي جنوب راه اتومبيل رو هفتگل به ايزه واقعشده . کوهستاني و معتدل است و 120 تن سکنه دارد. آبش از چشمه و محصولش غلات و شغل اهالي زراعت ميباشد. راهش اتومبيل رو است . (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 6). چال مُوره:نام رودخانه اي در ناحيه «کهکيلويه » که آبي شيرين و گوارا دارد. (فارسنامه ناصري ص 324)و مولف فارسنامه ناصري در اين باره نويسد: رودخانه پرتاب [ يا «پرياب » به قراري که در صفحه ديگر اين کتاب آمده ] چون به «چال موره » رسد آن را رودخانه «چال موره » گويند. و جاي ديگر ذيل نام رودخانه «پرياب » نوشته است : ... از بلوک ممسني از چشمه سوده گان ناحيه رستم برخاسته از کناره قلعه طوس گذشته به آب چشمه «اسري » و آب چشمه «حاجت » پيوسته رودخانه «چال موره » گردد... (از فارسنامه ناصري صص 324 - 323). چال میر حُ سئین:چال میر حسین.دهي است از دهستان کرگاه بخش ويسيان شهرستان خرم آباد که در 5 هزارگزي شمال خاور ماسورکنار و خاور راه شوسه خرم آباد به انديمشک واقع شده . جلگه اي است معتدل و مالاريايي که 70 تن سکنه فارس و لر دارد. آبش از رودخانه خرم آباد و محصولش غلات و لبنيات است . شغل اهالي زراعت و گله داري و صنايع دستي زنان نخ ريسي است . راهش اتومبيل رو و ساکنين اين محل از طائفه مير، و چادرنشينند. (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 6). چاله چاله:دهي است از دهستان کوليوند بخش سلسله شهرستان خرم آباد که در 37 هزارگزي باختر الشتر و 2 هزارگزي باختر راه شوسه خرم آباد به کرمانشاه واقع شده . تپه ماهور و سردسير و مالاريائي است و 150 تن سکنه دارد. آبش از چشمه ها و محصولش غلات و ترياک و حبوبات و لبنيات است . شغل اهالي زراعت و گله داري است و راهش مالرو ميباشد. عده اي از ساکنين اين محل از طايفه کوليوند هستند. (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 6). چاله چوله: پستی و بلندی . دست انداز.جوي و جر. گودال پودال . جائي که گودالها و فرورفتگي هاي بسيار دارد. زمين ناهموار و پرنشيب و فراز. چاله خلیل:ده مخروبه اي است از دهستان موگوني بخش آخوره شهرستان فريدن . (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 10). چاله خور:ده کوچکي است از دهستان خنج بخش مرکزي شهرستان لار که در 146 هزارگزي شمال باختر لار در دماغه کوه فلات دنک واقع شده و17 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 7). چاله کلاغ:ده کوچکي است از دهستان طيبي سرحدي بخش کهکيلويه شهرستان بهبهان که در 7 هزارگزي شمال خاوري قلعه رئيسي واقع شده و35 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 6). چُونه: چانه .(دهخدا).فک اسفل . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). موضع ريش برآوردن . (برهان ) (آنندراج ). محل ريش برآوردن باشد. (ناظم الاطباء). بعربي ذقن گويند. (برهان ) (آنندراج ). مَنَه . زَفَر. استخوان زنخ . (جهانگيري ) (انجمن آرا). غبغب . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گرداگرد دهان . (غياث ) (ناظم الاطباء). (معین).استخوان زنخ ، فك اسفل . ؛~ خود را خسته كردن حرف هاي بي نتيجه زدن . چُونِه زدن: پر حرفی کردن. سخن بسیار گفتنبرای پایین آوردن قیمت . چاو: خبری از جایی آوردن.شایعه کردن. چاه : گودی با عمق زیاد. عمیق .(معین ).گودالي به شكل استوانه كه در زمين حفر كنند و از آن آب بالا كشند، يا فاضلاب را در آن ريزند.(دهخدا).معروف و به عربي بئر خوانند. (برهان ). ترجمه بئر. (آنندراج ). گودي دايره اي عميقي که در زمين جهت بيرون آوردن آب و جز آن کنند.مغاک . چال . (ناظم الاطباء). گودالي که در آن آب زاينده باشد. و مجازاً آب آن را هم گويند. (فرهنگ نظام ).بِئر. جُب . جُرموز. خَفية. رَجَم . رَکيّة. عاثور. عَجوز. قَليب . کَر. وَرطَه . (منتهي الارب ): چاه احمد:دهي است از دهستان دژگان بخش بستگ شهرستان لار که در 144 هزارگزي جنوب خاوري بستک و در جنوب کوه خمير واقع شده ، دامنه ، گرمسير و مالاريائي است و 223 تن سکنه دارد. آبش از چاه و باران ، محصولش غلات و خرما و شغل اهالي زراعت است . راه فرعي دارد. (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 7). چاه باز:دهي است از دهستان سوسن بخش ايزه شهرستان اهواز، در 48 هزارگزي شمال خاوري ايزه . کوهستاني و گرمسير است و 190 تن سکنه فارس و بختياري دارد. آبش از چشمه ، محصولش گندم و جو، شغل اهالي زراعت و راهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 6). چاه چاه ورد:ده کوچکي است از دهستان بيرم بخش گاوبندي شهرستان لار که در 87 هزارگزي شمال خاور گاوبندي واقع شده و47 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 7). چاه چراغ:دهي است از دهستان سراب دره بخش چگني شهرستان خرم آباد که در 5 هزارگزي خاور سراب دره و 2 هزارگزي شمال راه شوسه خرم آباد به کوهدشت واقع شده ، جلگه ، معتدل و مالاريائي است و 72 تن سکنه لر و فارس دارد. آبش از چشمه ها، محصولش غلات ، حبوبات و لبنيات ، شغل اهالي زراعت و گله داري و صنايع دستي زنان بافتن سياه چادر است . راهش اتومبيل رو است و ساکنين ده از طايفه بهرامي بوده عموماً چادرنشين اند. (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 6). چاه چل گزی: چاه چهل گزی:ده کوچکي است از دهستان گندمان ، بخش بروجن شهرستان شهرکرد که در 2 هزارگزي راه پل کره به بروجن واقع شده ، کوهستاني و سردسير است و 50 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 10). چاه دزدون: چاه دزدان.(دهخدا).دهي است از دهستان گوده بخش بستک شهرستان لار که در 48 هزارگزي شمال خاور بستک و در خاور کوه سياه واقع شده . جلگه ، گرمسير ومالاريائي است و 400 تن سکنه دارد. آبش از چاه و باران ، محصولش غلات و خرما، شغل اهالي زراعت و بافتن عباو راهش فرعي است . (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 7). چاه رسم: چاه رستم:ده کوچکي است از دهستان خنج بخش مرکزي شهرستان لار که در 91 هزارگزي شمال باختر لار و در جنوب کوه گوکردي واقع شده وده تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 7). چاه سمی:دهي است از دهستان بهمئي بخش کهکيلويه شهرستان بهبهان که در 7 هزارگزي شمال باختري لک لک و 54 هزارگزي خاور راه شوسه آغاجاري واقع شده و50 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 6). چاه سید ممد: چاه سید محمد.دهي است از دهستان کوهدشت بخش طرهان شهرستان خرم آباد که در 18 هزارگزي جنوب خاوري کوهدشت و 7 هزارگزي جنوب راه شوسه خرم آباد به کوهدشت واقع شده . کوهستاني ، معتدل ومالاريائي است و 370 تن سکنه دارد. آبش از چاه ، محصولش غلات و لبنيات ، شغل اهالي زراعت و گله داري ، صنايع دستي زنان بافتن سياه چادر و راهش مالرو است . ساکنين اين ده عموماً از طايفه قره ليوند هستند و در سياه چادر زندگي ميکنند. (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 6). چاه شوره:دهي است از دهستان کوهدشت بخش طرهان شهرستان خرم آباد که در 5 هزارگزي جنوب باختري کوهدشت و 5 هزارگزي جنوب باختري راه فرعي خرم آباد به کوهدشت واقع شده . دامنه ، معتدل و مالاريائي است و 90 تن سکنه دارد. آبش از چشمه ، محصولش غلات و لبنيات ، شغل اهالي زراعت ، و گله داري و سياه چادربافي و راهش مالرو است . ساکنين اين ده از طايفه نورعلي ميباشند و در سياه چادر بسر ميبرند. (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 6). چاه طلا:دهي است از دهستان خنج بخش مرکزي شهرستان لار که در 126 هزارگزي شمال باختر لار، کنار راه فرعي خنج به سيف آباد واقع شده . جلگه ، گرمسير و مالاريائي است و 59 تن سکنه دارد. آبش از چاه ، محصولش غلات و لبنيات ، شغل اهالي زراعت گله داري و بافتن قالي و گليم است . (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 7). چاه طوس:دهي است از دهستان خنج بخش مرکزي شهرستان لار که در 96 هزارگزي باختر لار درجنوب کوه گوکردي واقع شده . دامنه ، گرمسير و مالاريائي است و 276 تن سکنه دارد. آبش از قنات و چاه ، محصولش غلات ، خرما و پنبه ، شغل اهالي زراعت و راهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 7). چا کوه:چاه کوه.ده کوچکي است از دهستان حومه بخش لنگه شهرستان لار که در 10 هزارگزي شمال خاور لنگه بر کنار راه عمومي لنگه به بندرعباس واقع شده و26 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 7). چاه گرگی: دهي است از دهستان طيبي سر حدي بخش کهکيلويه شهرستان بهبهان که در يازده هزارگزي جنوب خاوري قلعه رئيسي واقع شده . کوهستاني ، سردسير و مالاريائي است و صد تن سکنه دارد. آبش از چشمه ، محصولش غلات ، پشم و لبنيات ، شغل اهالي زراعت و حشم داري ، صنايع دستي بافتن قالي ، قاليچه و پارچه و راهش مالرو است . ساکنين اين ده از طايفه طيبي ميباشند. (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 6). چا موارک: چاه مبارک.مولف مرآت البلدان نويسد «قريه اي است از توابع بلوک لارستان فارس » (از مرآت البلدان ج 4 ص 134). چاه مسلم: دهي است از دهستان مرزوقي بخش لنگه شهرستان لار که در 42 هزارگزي شمال باختر لنگه واقع شده . دامنه ، گرمسير و مالاريايي است و 1029 تن سکنه دارد. آبش از چاه و باران ، محصولش غلات ، خرما و سبزيجات ، شغل اهالي زراعت و راهش فرعي است . پاسگاه ژاندارمري هم دارد. (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 7). چا ملااحمد: چاه ملا احمد.دهي است از دهستان حومه بخش مسجد سليمان شهرستان اهواز که در 5 هزارگزي باختر مسجد سليمان ، کنار راه اهواز به مسجد سليمان واقع شده . کوهستاني و گرمسير است و 200 تن سکنه دارد. آبش از چشمه و آب لوله اي که شرکت نفت از رود کارون کشيده ، محصولش غلات ، شغل اهالي کارگري شرکت نفت ، زراعت و گله داري وراهش اتومبيل رواست . ساکنين اين ده از طايفه هفت لنگبختياري ميباشند. (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 6). چا مینا: چاه مینا.ده کوچکي است از دهستان خنج بخش مرکزي شهرستان لار که در 108 هزارگزي باختر لار و جنوب فلات دنک واقع شده و16 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 7). چاهورد:دهي است از دهستان پيرم بخش گاوبندي شهرستان لار که در 87 هزارگزي شمال خاور گاوبندي کنار راه فرعي لار به اشکنان واقع شده . جلگه ، گرمسير و مالاريائي است و 583 تن سکنه دارد. آبش از چاه ، محصولش غلات ، خرما و لبنيات و شغل اهالي زراعت و گله داري است . (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 7). چئِی خُونه: چای خانه . قهوه خانه.محل خوردن چای.کافه.جاهايي در بين راه و کنار جاده کارواني که سابقاً اسب هاي کالسکه را در آنجا عوض ميکردند. چئی فروش: چای فروش.چاي فروشنده . فروشنده چاي . آنکه چاي فروشي را پيشه و شغل خود سازد.معامله گر چاي . چاي چي . چاي پز. قهوه چي. چئی کار: چای کار.(دهخدا).چاي کارنده . کارنده چاي . کشت کننده چاي . زارع چاي . آنکه چاي کاري کند و درکشت و زرع چاي اطلاع و بصيرت دارد. (اِخ ) لقب شاهزاده کاشف السلطنه که در زمان سلطنت مظفرالدين شاه ميزيسته و هم او براي نخستين بار بذر چاي را از کشور چين با خود بايران آورده و کشت چاي را در کشور ايران و در اراضي گيلان بمرحله آزمايش و عمل درآورده است . رجوع به کاشف السلطنه در همين لغت نامه شود. چی دَر:چیدر.دهي است از دهستان دره صيدي بخش اشترينان شهرستان بروجرد که در 28هزارگزي جنوب خاور اشترينان ، کنار راه مالرو خشک دره واقع شده . کوهستاني و سردسير است و 213 تن سکنه دارد. آبش از قنات . محصولش غلات . شغل اهالي زراعت و راهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 6). چپُق: چپق که در آن توتون ريخته ميکشند. (ناظم الاطباء). رجوع به چپق شود. چپوق کشیِده: چپق کشیدن. چاپونه:تپاندن . چپانيدن . بزور در درون کردن . فروبردن بزور. فروکردن . تپاندن . چيزي را درظرف يا سوراخي بزور جا دادن . (فرهنگ نظام ). فشاردن .فشردن . و رجوع به تپاندن و تپانيدن و چپانيدن شود. چَپ دَس: چپ دست.تپاندن . چپانيدن . بزور در درون کردن . فروبردن بزور. فروکردن . تپاندن . چيزي را درظرف يا سوراخي بزور جا دادن . (فرهنگ نظام ). فشاردن .فشردن . و رجوع به تپاندن و تپانيدن و چپانيدن شود. چِپَر: نزاییده. گوسفند یا بزی که آبستن نشده. چسویده: چسبیده. فشرده. چِپِش:چَپش. بزغاله یک ساله نر.(دهخدا).بزغاله يکساله را گويند. (برهان ) (ناظم الاطباء). بز يکساله را گويند. (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگيري ) (فرهنگ نظام ). چاووش . بز نر يکساله . بزغاله بسال دوم رسيده: چیدِه: منظم .؟؟؟؟؟؟ چَم:منطقه ای گرد.زمین دایره ای شکل درکنار رودخانه ها. چِخ: نهیب زدن به سگ. چخ کردن.چخه. چرائ: چراغ. چراغ فانوس.. روشنایی. منور . چرائ: چرا گاه. چراغ آواد: چراغ آباد.دهي است از دهستان ميرببک بخش دامغان شهرستان خرم آباد که در 55هزارگزي باختر نورآباد و 36هزارگزي باختر راه شوسه خرم آباد به کرمانشاه واقع شده . تپه ماهور، سردسير و مالاريائي است و 300 تن سکنه دارد. آبش از چشمه غلام يار، محصولش غلات ، لبنيات و پشم ، شغل اهالي زراعت و گله داري ، صنايع دستي زنان سياه چادربافي و راهش مالرو است . ساکنين اين ده از طايفه شاهيوند ميباشند که در سياه چادر و ساختمان بسر ميبرند و در زمستان براي تعليف احشام به قشلاق ميروند. (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 6). چراغ آواد: چراغ آباد.دهي است از دهستان يوسفوند بخش سلسله شهرستان خرم آباد که در 19هزارگزي باختر الشتر و 5هزارگزي باختر راه شوسه خرم آباد به کرمانشاه واقع شده . جلگه ، سردسير و مالاريائي است و 120 تن سکنه دارد. آبش از رود کهمان ، محصولش غلات ، حبوبات و لبنيات ، شغل اهالي زراعت و گله داري و راهش مالرو است . ساکنين اين ده از طايفه يوسفوند بوده در ساختمان و سياه چادر سکونت دارند. (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 6). چرا توری: چراغ توری.ن (دهخدا).نوعي چراغ نفتي تلمبه اي که شعله آن با توري مخصوص محصور ميشود. قسمي چراغ نفتي ساخت فرنگ که با تلمبه و بي تلمبه و با لامپ و بدون لامپ آن مورد استعمال است و بر روي شعله آن يکنوع توري مخصوص ونسوز تعبيه شده که نور چراغ را قويتر و سفيدرنگتر منتشر ميکند. چراغ زنبوري . رجوع به چراغ زنبوري شود. چرانَفِی:چراغ نفتی.چراغ نفت . چراغي که روغن سوخت آن نفت باشد. چراغي که با نفت سوزد. مقابل چراغ برق. لامپا نفتي . چراغي که داراي لامپ و فتيله و جاي نفت است . چرام:اين ناحيه با «بازرنگ» دو ناحيت است ميان زيز و سميرم لرستان ، و هوايش بغايت سردسير است و آبش از آن کوهها، اکثراوقات از برف خالي نبود و راههاي سخت و دشخوار بود و آب روانش بسيار است و نخجيرش نيکو باشد و مردم آنجا بيشتر شکاري باشد. (از نزهةالقلوب چ ليدن ص 128). چرام:نام يکي از دهستانهاي بخش کهکيلويه شهرستان بهبهان است . اين دهستان بين دهستان هاي پشت کوه باشت بابوئي ، بويراحمد گرمسير، بويراحمد سردسير و بويراحمد سرحدي واقع و از 31 آبادي بزرگ و کوچک تشکيل شده است . جمعيت آن درحدود 7هزار نفر و قراء مهم آن ، ده شيخ و برديان است . آب آشاميدني از رود | ||